به بهانه روز مادر که گذشت!!! که من نبودم!!! که من دور بودم!!!!!

يکي بود يکي نبود . نوزادي بود که آماده متولد شدن بود. اما از اين تغيير و تحول خيلي نگران بود. در حالي که نگراني در چشمهاي کوچکش موج مي زد خدا به او گفت : تو بايد آماده شوي که به دنياي جديد بروي . نوزاد خيلي غمگين به خدا گفت : اما چگونه مي توانم اينجا را ترک کنم در حالي که خيلي کوچک هستم و هيچ کمکي ندارم. خداوند گفت : من از فرشتگانم يکي را براي تو فرستادم تا از تو مراقبت کند و او هميشه مواظب تو خواهد بود. نوزاد گفت : من در اينجا غير از شاد بودن و آواز خواندن کاري نمي کنم و اين تنها چيزي است که مي تواند مرا شاد کند اما چيز ديگري بلد نيستم. خداوند گفت : نگران نباش، فرشته تو برايت آواز مي خواند و به تو ياد مي دهد و تو از عشق او سرشار مي شوي. نوازد گفت : اما مردم در آن دنيا به زباني صحبت مي کنند که من آنرا بلد نيستم و وقتي با من صحبت کنند من چيزي نمي فهمم. خداوند گفت : فرشته تو با حوصله و دقت تمام به تو ياد مي دهد که چطور صحبت کني و چطور بفهمي. نوزاد دوباره گفت : پس وقتي که مي خواهم با تو صحبت کنم چيکار کنم ؟ خداوند پاسخ داد : فرشته تو در آن موقع دستهاي تو را کنار هم قرار مي دهد و به تو مي گويد با من چگونه صحبت کني. نوزاد گفت : خدايا ! در زمين آدمهاي بدي وجود دارند که من در برابر آنها ضعيفم و ممکن است آسيبي به من برسانند. خداوند گفت : فرشته تو، از تو مواظبت مي کند و نمي گذارد گزندي به تو برسد. نوزاد گفت : اما من هميشه غمگينم که نمي توانم تو را دوباره ببينم. خداوند گفت : فرشته تو در مورد من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت به سوي من را به تو خواهد آموخت....
در حالي که در آسمان صلح و صفا برقرار بود از سوي زمين صداهايي شنيده مي شد. نوزاد متوجه شد که وقت رفتن است. پس با دستپاچگي از خدا پرسيد : خدايا پس لااقل اسم فرشته من را به من بگو! خداوند گفت : نام فرشته مهم نيست . تو به سادگي مي تواني او را خطاب کني :
مادر...........
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
اینو تقدیم می کنم به مامان گل و مهربونم که خیلی خیلی خیلی دوستش دارم و تمام مامانای دنیا می دونم که یکم دیره اما از نظر تاریخی دیره وگرنه هیچ وقت برای تشکر و قدرانی از زحماتشون دیر نیست. اگه هر روز شکر گذارشون نباشی اونوقته که دیره. 
امسال روز مادر من پیش مامانم نبودم
. داشتم به سالهای گذشته فکر می کردم که تمام برنامه های روز مادر و حتی روز پدر و اینجور برنامه ها رو برنامه ریزی می کردم. تمام کارا با من بود و چقدر لذت بخش بود. اما امسال نبودم که حتی بتونم به موقع هدیشو بهش بدم هر چند طبق عادت هر ساله یک هفته است که با مشهد تلفن و تلفن بازی دارم اما خب لذت اونجا بودن و اون روز رو در کنارش بودن لطف و مزه ی دیگه ای داشت که خب قسمت اینه و اصلا ناراحت نیستم. چون از زندگیم راضیم و همسری دارم که مهربونترین همسر دنیاست 
.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
یه مطلب قشنگی تو مجله موفقیت خوندم بد ندیدم که یک خلاصه ای از اون رو هم برای شما بنویسم تا قدر این موجود گرانبها رو بیشتر و بیشتر بدونیم . عنوان مطلب : گنجی به نام مادر
یک فرمول ساده ریاضی- اجتماعی آورده بود که مادران با انجام هزاران کار روزانه و بی وقفه بدون هیچ انتظار و دستمزدی این فرمول رو طی کرده اند. حالا اگه قرار بود بابت زحماتشون مزدی به آن ها داده می شد باید چقدر پرداخت می شد هر چند که زحمات و گذشت های مادر رو هیچ قیمتی نمی شه روش گذاشت .
حقوق روزانه کارگري که خانه را تميز مي کند و ظرف ها را مي شويد ´ تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حداقل حقوق روزانه پرستار کودک ´ تعداد روزها از زمان تولد تا سن هفت سالگي + حقوق روزانه معلم سرخانه ´ تعداد روزها از کلاس اول تا حداقل کلاس پنجم + حداقل حقوق آشپز رستوران ´ تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حداقل حقوق حسابدار، مدير مالي و مسوول خريد يک شرکت که خيلي بايد مسووليت پذير و با حساب و کتاب باشد ´ تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حداقل حقوق مسوول دلسوز بهداشت و پيشگيري بيماري مختلف ´ تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حداقل حقوق مدير امور تربيتي ´ تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حداقل حقوق يک خدمتکار آماده پذيرايي از ميهمان هاي شما ´ تعداد روزهايي که ميهمان خانوادگي و شخصي داريم + حداقل حقوق پليس يا مسوول نظم و انضباط و ارتباط سالم چه در خانه و چه در اجتماع همراه با توصيه هاي ايمني ´ تعداد روزها از زمان تولد تا ازدواج + حمل يک بار حداقل يک کيلويي به صورت دايم ´ تعداد روزها در نه ماه بارداري + حداقل قيمت روزي 4 ليوان شيره جان مادر ( که روي آن نمي شود قيمتي گذاشت) ´ تعداد روزهاي يک سال + ......................... ؟
مبلغ حقوق پایه ای که برای هر یک از این مشاغل مهم و کلیدی جامعه در نظر گرفتیم 8 ساعت کاری است و از 8 ساعت به بعد جزو اضافه کاری به حساب می آید. یعنی حاصل به دست آمده از این فرمول باید ضربدر 2 یا 3 یعنی 16 یا 24 ساعت شود. یعنی اگر بخواهیم محاسبه کنیم بودجه یک سال ایران، برای حقوق یک مادر کفاف نخواهد داد چه برسد به این همه مادر دلسوز و مهربان ایرانی. 
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
حرف آخر :
مامان جونم خیلی دوسِت دارم ، از این راه دور می بوسمت هوار تا. 


بهار دلنشين من
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم : ای یار! خانه دوستی ما این جاست .
بچه ی من امروز 2 ساله شد... 2 ساله که داره منو تحمل می کنه و وزن سنگین کلمات منو چه خوب چه بد داره به دوش می کشه و با همه بی مهری من که دیر به دیر میام سراغش بازم با منه و بهم لبخند می زنه ... لبخند می زنه که منو وادار کنه بنویسم . لبخند می زنه تا به من بفهمونه که از نوشتن دست نکشم حتی اگه نیومدنم طولانی شه . وقتی می بینمش یه جور احساس غریبی بهم دست می ده نمی دونم چه احساسی . روز تولدش که می شه من بر می گردم به همون اولین سال و اولین بار و اولین آپدیت . وقتی که هنوز تازه متولد شده بود . و تو این 2 سال یه دو سه باری قیافش تغییر کرد. خب هر رشدی مستلزم تغییره دیگه . بهار دلنشین من هم تو این 2 سال تغییراتی کرد مثل مامانش . امروز اومدم باز هم مثل پارسال همین جا تو دل خودش تولدشو تبریک بگم که بدونه و مطمئن شه که به فکرشم و دوستش دارم و تا زمانی که بتونم همراهیش می کنم و هم اینکه بهش نشون بدم دوستای خوبی مثل شما دارم . شمایی که هر چند بیشترتون فقط تو دنیای مجازی دوست هستین ولی خودتون دوستای حقیقی هستین که من از داشتنتون به خودم می بالم . ازتون می خوام به بهار دلنشین کمک کنین که شمع 2 سالگیش رو هم فوت کنه و آغاز سال جدید زندگیش شروعی باشه برای پربارتر بودنش.

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
یادآوری هر ساله ...
۲۳ فروردين ۱۳۸۴
با سلام به همه دوستانی که دارن وبلاگ منو می خونن
خوشحالم از اين بابت که منم به جرگه بلاگرها پيوستم و می تونم اونچه که دوست دارم رو بنويسم که شايد هم موقعی به درد کسی بخوره 
فکر کنم برای اولين نوشتم زيادی حرف نزنم بهتر باشه در غير اينصورت ممکنه دور اين بلاگ رو خط بکشين و بگين يارو خيلی پرحرفه 
هر چند که بعدها مطمئنا نمی ذارم اينجوری بمونه و کلی سرتون رو می خورم 
شاد و پيروز باشيد
بهار
بهار تجسم آن ترانه ای است که آسمان در گوش زمین و زمین در گوش آسمان زمزمه می کند.
فوج فوج از آن دور
باز در کام هوا
پر پرواز پرستو باز است
نفس سبز بهار
خواب سنگین زمستان را، می آشوبد
باغ
ترمه سبز بهاران را بر تن دارد
و صدایی ز ته کوچه خبر می آرد :
مقدم عید مبارک باشد... 
****************
می دونم یکم برای تبریک عید دیر شده ولی هنوز بهاره . اصلا مگه چه عیبی داره که آدما هر روز به هم تبریک بگن... همیشه که نباید منتظر یه مناسبت بود مگه نه اینکه می گن هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز .. خب وقتی هر روز نوروزه پس هر روز هم عیده پس هر روز هم می شه تبریک گفت .... پس عیدتون مبارک 
دوستای گلم بهارتان سبز . براتون یه سال پر از شادکامی ، موفقیت ، عشق ، سرور، سلامت تن و روح و سرمستی آرزو می کنم . همتون گلین منم .... منم برگ 
******************
شیشه ی عطر بهار لب دیوار شکست.
و هوا پر شد از بوی خدا
همه جا آیت اوست
دیدنش آسان است
سخت آنست نبینی او را !!!
.........سَ ... سَل.... ای خدا مُردم
.. بابا سلام . . از زور شرمندگی نمی دونم چه جوری سلام کنم. بخدا شرمندتونم. شرمنده تک تکتون و الانم نمی دونم چی بگم. یعنی چیزی ندارم که بگم. فقط باید خواهش کنم مثل همیشه به بزرگی خودتون ببخشین. به خوبی خودتون. 
تابستون اومد و رفت . پاییز هم اومد و کم کمک داره تموم میشه و من با پررویی تمام حالا اومدم که بنویسم و تازه خیر سرم خجالت هم می کشم. یه چیزی بگم همین اول کاری که دروغ نباشه . من روز پنج شنبه اومدم آپدیت کردم و تمام کاراش رو هم کردم اما همین که به آخر و ارسال رسید اکانتم تموم شد و صفحه ارور داد و تمام زحماتم به یکباره پرید. خب تقصیر من چیه
. بدشانسی بود دیگه. حالا امروز هر جوری شده باید آپدیت کنم.
چقدر دلم براتون تنگ شده. برای تک تکتون. برای وبلاگاتون حتی برای کامنتای قشنگی که واسم می ذاشتین. خب یه مشکل اساسی اینه که اینجا (بیرجند) بیشتر کافی نتا سرعتاشون پایینه و ماشاالله وبلاگای شما هم پربار. و اصلا باز نمی کنه. از طرف دیگه سیستم تو خونه ندارم و خب باید یه وقتای خاصی رو به کافی نت رفتن اختصاص بدم. صبحها که تا 3 سر کارم و عصرا هم که بعضی روزا به کلاس و بقیه روزا هم امور مربوط به خانه داری. بخدا تا بخوام با شرایط جدید خودمو تطبیق بدم طول می کشه یه کمی هم بهم حق بدین . 
3 تیرماه بود که برای کارم اومدم بیرجند که چه زود گذشت. 17 مرداد بود که عروسی من و علی بود که اونم خیلی زود گذشت. 25 شهریور تولدم بود که همه خانواده غافلگیرم کردن و یه تولد یواشکی برام گرفتن. اونم تموم شد . مهر هم اومد و رفت و بدجوری هوای مدرسه و درس و دانشگاه و .... زد به کلم و بدجوری دلم گرفت. حالا هم که تو آبان هستیم . یعنی یه چیزی نزدیکی پنج ماهه که من چیزی ننوشتم. متاسفم . مهمتر از نوشتن من سر زدن به شما دوستای گلم بوده . میام و جبران می کنم و امیدوارم که ببخشین منو و دوباره بهم سر بزنین. من تو این دوران وبلاگ نویسی دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و هر کدوم چیزی بهم یاد دادن. دوست ندارم به این راحتی دوستای خوبم رو از دست بدم. مخصوصا توفان عزیز و احسان مهربون که خیلی نگران من شده بودن و مرتب جویای حال من و علی شده بودن. چهره منو که نمی بینین حداقل شرمندگی رو از تو حرفام بخونین
. اصلا فکر کنین یه مدت رفته بودم استراحت و حالا دوباره اومدم شروع کنم. در اولین فرصت تغییرات اساسی هم به وبلاگ می دیم. احتمالا تا یه چند وقتی هم من خودم بنویسم چون علی طفلکی سخت درگیر کار و زندگیه. می بینین اینه اندر معضلات ازدواج. اونایی که همچین دلشون هوای مزدوج شدن کرده بی خیال شن چون این می شه که می بینین. بعد این همه وقت اومدم و ببین چه پرحرفی ای کردم . به هر حال بازم عذر خواهی می کنم یه چند روز دیگه ایشاالله میام و یه آپدیت توپ می کنم. دوباره همچین شروع می کنیم که خودتون خسته شین
.
این گلای خوشگل رو هم به شما تقدیم می کنیم که بهترین هستین.

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*
همای سعادت بر شانه های ما
هر چه بزرگ تر، سخاوتش بیشتر
گاهی خدا رو شکر می کنم،
چه خوب شد که فیل ها...
پرواز نمی کنند!
فهیمه و علی
خيلی دوستون دارم
سلام به همه دوستاي خوبم 
امروز بعد از چند وقت مجالي پيش اومد كه بيام به وبلاگ . راستش رو بخواين خيلي دلم واسه وبلاگ و وبلاگ نويسي تنگ شده بود
اومدم و اول رفتم سر وقت آف لاين آ
مث هميشه كلي شرمنده دوستاي خوبم شدم
ولي وقتي وبلاگ باز شد و صفحه پيامهاي ديگران (( كامنت دوني )) باز شد .......خدايش هيچي نگم سنگين ترم
باز هم مث هميشه شرمنده خوبي هاي شما دوستاي خوبم شدم
با اين كه به وبلاگ هاتون سر نزدم باز هم به وبلاگ ما سر زدين
گاه گاهي كه مشغول گشت و گذار توي وبلاگ هاهستم به كامنت آيي بر ميخورم كه خيلي برام عجيب ه 
وقتي كه ميخونمشون احساس ميكنم كه طرف مقابل فقط بر حسب وظيفه يا شايد هم از روي عادت كامنت گذاشته
... يه مشت شعر يا متن هايي كه توي كامپيوتر ذخيره ميكنن و بعد به هر وبلاگي كه ميرسن توي كامنت دوني اون ياداشت ميكنن. اما ..... چقدر احساس غرور كردم
وقتي ديدم دوستاي من و فهيمه اونقدر براشون ارزش داريم كه به خودشون زحمت نوشتن يه پيام رو ميدن . بعضا .. حتي كوتاه اما زيبا و دلنشين .
ديدم نميتونم اين احساس رو توي دلم نگفته نگه دارم .
اومدم كه فقط بگم به داشتن دوستاي خوبي مثل شما عزيزان به خودم ميبالم
خيلي دوستون دارم 

دوستدار شما علي
دوستت می دارم

دوستت می دارم
اما نمی توانی مرا در بند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که درياچه ها نتوانستند
و بندآب نتوانست
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشيدن روح و نگاه من
مکوش!
و مرا بپذير انچنان که هستم
بدان سان که دريا می پذيرد
همه نهرها را که همواره به سوی او خيزانند
و دل در او ريزانند
مرا بپذير
به سان آبشارها، بندآبها، درياچه ها
و بدان که چگونه راهم را
به سوی پذيرش بی نهايت می يابم...
(نوشته : علی)
*~*~*~*~*~*~*~*~*
با عرض شرمندگی بسيار بسيار زياد بابت تاخير بسيار طولانی ولی بی دليل نبوده که دلايلش بماند. فقط از همه دوستان عذرخواهی می کنيم و طلب امرزش داريم 

بهار دلنشين من
يكسال پيش مثل امروز يعني 23 فروردين سال 84 بود كه بهار دلنشين من متولد شد. چقدر زود يكسال تموم شد . توي اين يك سال دوستاي خوبي توي دنياي مجازي پيدا كردم كه واقعا دوست بودن هر چند كه من در مقابل مطمئنا نتونستم حق دوستي رو براشون به جا بيارم . اما تمام سعي خودم رو مي كنم تا توي اين سال بتونم دوست خوبي باشم براي همتون . من كه تو اين مدت سعي كردم هر چي كه دلم مي خواد و هر چي كه همون لحظه به ذهنم مي رسه رو بريزم اينجا .شايد تو اين يك سال خيلي ها رو آزرده كرده باشم و شايد هم خيلي ها رو خوشحال ولي در هر صورت اميدوارم همون كه در اول بودم نمونده باشم ، تنها چيزي كه باعث شد اين يكسال رو ادامه بدم همراهي و دلگرمي شما دوستاي گل و خوبم بوده و بس . دوست ندارم از نوشتن دست بكشم و اميدوارم همينطور كه خدا جونم تا حالا باهام بوده باز هم پشتيبانم باشه و بهم نيرو بده و بعد هم شما دوستاي عزيزم حامي من باشين تا اين همراهي قشنگتون منو هل بده . زياد حرف زدم مثل هميشه . شاد باشين و پيروز و پاينده .
<<تولدت مبارك بهار دلنشين من>>

۲۳ فروردين ۱۳۸۴
با سلام به همه دوستانی که دارن وبلاگ منو می خونن
خوشحالم از اين بابت که منم به جرگه بلاگرها پيوستم و می تونم اونچه که دوست دارم رو بنويسم که شايد هم موقعی به درد کسی بخوره 
فکر کنم برای اولين نوشتم زيادی حرف نزنم بهتر باشه در غير اينصورت ممکنه دور اين بلاگ رو خط بکشين و بگين يارو خيلی پرحرفه 
هر چند که بعدها مطمئنا نمی ذارم اينجوری بمونه و کلی سرتون رو می خورم 
شاد و پيروز باشيد

حرف آخر :
اگر نمي تواني شاهراه باشي، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
كميت، نشانگر پيروزي يا ناكامي تو نيست
بهترين هر آنچه هستي، باش
*داگلاس مالوك *
